اینجا سکوت است
انتهای مرز فریاد
منتهی به بهت نگاه
بود و نبود وبیداد
آن سوی فرا سوی سوسوی نور
تکرار مکرر لحظه های دور
آشفته ی شوری بی شرشر
قسمت همین بود
شادمانی بی سبب
خدایا سلام ، سلاااااااااااااام ، سلااااااااااااااااااااااااااام
خدایا همیشه ی خدا سرت شلوغ بوده
چه برسه به این روزها، که روزهای امتحانه
می دونم که امتحانم و خوب پس ندادم
شرمنده تم...
خدایا می دونم داری من و می بینی ،
صدا مو می شنوی ، لحظه ها مو می شمری
راستش غرض از مزاحمت
اومدم پی آدرست ، که خود م و پیدا کنم
تا با تو پرواز کنم
یکی بهم گفت :
خدای تو جاش معلومه ،اما خدا جاش معلوم نیست
اومدم سر جات ، همون جا که اوج خلوتمون بود
همه چیزت بود ، جز خودت
حالا در به در دارم دنبالت می گردم
اون روزی که حواسم از تو پرت شد
چشمام روز بد دید، پرت شدم رو زمین
فکر می کردم مثل همیشه
که خودم و می زدم زمین
تا دستت و تو دستام احساس کنم
بازم دستت و واسه بلند کردنم دراز می کنی
نمی دونستم که ...
آره درسته ،پرت زمینت بودم
که دستات و ندیدم ، صدات و نشنیدم
حالا که سرمو بلند کردم و چشام افتاد به آسمونت
دلم ، دلتنگ تر از دلتنگی هام، دلتنگت شده
خدایا، خدایا، خدایا
چشمهام و به بالهای سنگین شب سپردم
و دستم به سوی توست
دستمو بگیر
همیشه فکر می کردم بدون تو نمی تونم زندگی کنم
حالا می بینم، کاری کردم، که بدون من، نمی تونی زندگی کنی
امروز که به خودم دقت کردم دیدم، سه سال تموم
به اضافه، همون هفت سالی که فهمیدم قراره چی بشه
از عمرم کم شد
هفت سال بدون تو بودن
با سه سال ، با تو بودن ونبودن
منهای، بیست و دو سالی که من بودم
فقط می مونه دوازده سالی که کسی نبود
حالا احساس می کنم
صد و بیست سال زود تر از بیست ودو سال پیر شدم
و تو ، تو این سه سال بودن و نبودنت
با هفت سال منتظر بودنت
بیشتر از اونکه بخوای دوستت دارمو شنیدی
و بیشتر از اونکه دوستت دارم و بگی
دوستت ندارم و تکرار کردی
و بیشتر از اونکه دوستم نداشته باشی
دوستم داشتی ، ولی منو شکستی
حالا که وعده صدوبیست سالم
زودتر از بیست ودو سالم به سراغم اومد
به خودم اومدم که برم ایستگاه معراج
بلیطم و تمدیدش کنم واسه دوباره زدگی کردن
دوباره دستم و به سمت آسمون دراز می کنم
شاید اونی که گمش کردم
دلش بسوزه ، دستمو بگیره ،
تا پیدا شم
اون لحظه که دلم دلتنگ می شه
اون موقعی که وقت نوشتن میشه
تموم احساسم میشه یه گوله وسط کاغذ
اولش پر از مکثه که از کجای احساسم شروع کنم
وقتی که شروع میشه ، بارون وا ژه ها
سیلی میشه که سفیدی کاغذ و با خودش می بره
و اگه منم نبره ادامه می د م
دلم می خواد حالا که اومدم وسط زمین
حالا که قراره منم بدوام
حالا که یکی توپشو به من پاس داده
خراب کاری نکنم
یادمه قدیما همه نوشته هام با یه کاش شروع می شد
کاش می شد شکست
کاش میشد پرید
کاش می شد کوبید
کاش می شد نخندید، می شد گریست
کاش میشد لحظه هام پر باشه از هیاهویه بی یاد تو بودن
کاش ، کاش ، کاش ....
و از کاش هایمان گل شاید شکفت
شاید اینجوری بهتر باشه ، شاید حکمتی ، مصلحتی باشه
ولی دیگه تموم شد
اومدم وسط زمین ، به منم پاس دادن
قراره گل بزنم ، دعام کنید.
گفتند ننویس این دزدیه اونم از سهراب، ما کجا و سهراب کجا؟
ولی این سرزمین به من بخشیده شد ،پس در تصرف منه و می نویسم؟
سجاده ام را گشود
مینشینم روبروی دل
قد قامت الصلاه را می گویم
ومثل همیشه با نام بخشایش و مهربانی
لحظه های بارانی ام مرا به رکوع می برد
کمرم خسته از خمودگیست
و من پی تکبیره الاحرام تو بر می خیزم
چشمها را باید شست
جور دیگر باید دید
هنوز دهنم بوی شیر میداد که عاشق شدم
قرار بود از عشق زمینی به آسمون برسیم
اما یه هو که به خودم اومدم دیدم،
آسمونو ازم گرفتند وزمین وسپردن تو دستهام
من عاشق بودم
اما رنگ عشق من با بقیه فرق می کرد
عشق من سرخ وآتشین ، یا یه پنج برعکس شده
که بهش بگن قلب ، با تیر یه کمون که ازش خون بچکه نبود
یه آسمون بود ، آ بی بود ، آروم ، آروم، آروم
اگه غصه ایی بود همراش نم نم بارون بود
شیشیه های ترک برداشته قلبی نبود که ازش اشک بیاد و آ ه باشه و فغان
غصه ها، غصه هام نبودند
گله ایی نبود ، همه چی بود، همه چی قشنگ بود
تو راه بودیم ، که یه هو ، دستم از تو دستاش....
گم شد ؟ یا گم ام کرد؟
مثل بچه ها داد نزدم ، گریه نکردم ،
نگاهم دور می زد، انگار روی زمین همه چیز عجیب بود
اولش ساکت بودم، هیچی نگفتم ، کسی هم چیزی نگفت
بعدش خندیدم ، چون همه می خندیدند ، کاش نمی خندیدم
حالا روی این زمین زمین گیر شدم
حتی (( خود )) من گم شد
اشتباه از من بود ، من مواظب عشقم نبودم
کاش اون بیشتر مواظبم بود
ولی تو رو خدا تو دیگه مواظب باش
من آ زاد بودم ، تا قله پرواز
راستی عشق یعنی آزادی یا ازادی یعنی عاشقی ؟
فردا روز امتحانه
امهمیشه فکر می کردم بدون تو نمی تونم زندگی کنم
بی خیال وبی خیاله
یکی یه چیزی به من و این دل بگه
با با اخه من فردا امتحان دارم
این واحدها باید پاس بشند
از دویست و پنج صفحه این کتاب
پنجاه صفحه شو به التماس تو خوندم
بیست و شش صفحه اولش شد پر از نقاشی
بیست و چهار صفحه دومش شد خط خطی اسم تو
حالا دقیقا مونده صد وپنجاه و پنج صفحه دیگه
بازم تو این صفحه ها گیر کردم
یکی بیاد هولم بده
داره خوابم می بره
یکی یه لطفی کنه هر چی آب سرده رو سرم خالی کنه
من فردا امتحان دارم...
مقدمه ای برای آغاز، آغازی برای حرکت ،حرکتی برای زندگی
دلی پر از حرف ، صفحه ای پر از واژه، لبی پر از لبخند،
لبی پر از لبخند،لبی پر از لبخند....
نگاهی پر از غصه،امروزی متفاوت از دیروز و نوری که در انتهای هر ظلمتی می تابد
من کیستم ؟ کجایم ؟ چه می خواهم ؟ خدایم کیست ؟ کجاست ؟
با حرفهای تودرهای قفل شده وجودم به نرمی باز شد
ذهن پریشونم نمی دونه به چی فکر کنه
از این پله به اون پله
از امروز قراره بگردم
دنبال خودم ،خدای خودم، دنبال لحظه ها .
لحظه ها، لحظه هایی که نیومده میرن و ادم تو گذرشون گم میشه .
مثل قصه تولد ما، صدای گریه تولدی که، به محض لبخند شدن دوباره گریه شد.
حالا که ما بزرگ شدیم دنیای بزرگمون کوچیک شد.
حتی واسه نفس کشیدن
من وتو داریم
پس راحتیم
راحت حرف می زنیم
راحت می خندیم
حتی راحت غصه می خوریم
من که ته خندهام همیشه یه غصه هست
راستی چرا اون نداره
نمی دونم باید بهش حسودی کنم یا نه؟
چرا سقف من از نماهای گچبری شده است
و مال اون یه اسمون پر ستاره؟
خدا کجاست ؟
پیش من یا اون؟
دست کدوم ما زودتر بهش می رسه؟
گر عاشقانه مردن را بلد نیستیم
لا اقل عاشقانه زندگی کنیم
سوختن حرف کمی نیست
آنانکه ساختند سوختند


