خسته ام
آن قدر خسته که پلک ها برای به آ غوش کشیدن هم تلو تلو خورند
خسته ام ، نه از بودن، نه از بی تو بودن، نه از گذر لحظه ها
خستگی تمام چارچوب، این اندام کوفته را ،به شیرینی خواب میهمان میکند
بر خلاف این چند صد روز، امروز ،خستگی بر تنم لا لا یی می خواند
و من رقصانه این ،آوا را، در سبب شادمانی ام هضم میکنم.
تو را خنداندم
حتی در مستطیلی پارچه سیاه
تنهایی تو را به آغوش کشیده
طفیلی بی پناه در پناه تنهایی آرمیدن
این هراس مرگبار از چیست؟
ناقوس بی امان التهاب ،نبض تولد باران است
بر اندام تفاوت شهر
گرفتار بند در قالب تنهایی فرو مردنی
رنگ تنهایی را این صد و بیست رنگ هم برای نادیدن پاسخ نمی گوید
دروازه ها تو را به تسخیر بردند تا عمق درد
جان این عمق تو را می فشارد تا رهایی
و تو در رنگ آیینه از ننگ آن می نالی
جرم وسعت تنهایی تو، روح آیینه را، می شکند

سزاوارم چنین بود که قالبم کنند در پوستی که نمی گنجد
صدا بهانه ای بیش نبود برای دیدارت
حال فاصله ها جشن میگیرند هلهله ی جدایی را
واژه ها در سوگند و من خواهم خفت
تا خفتگان شب را نیازارد این سوز و سرور
چه سرمای دل انگیزی
چه سبک پر شد پیاله آغوش تو
چه آرام پر گرفت رنگ خیال من
ضیافتی بس به یاد ماندنی در وصال ماست
وه از این تنهایی
وه از این جدایی
آه از این انتظار انسان ساز
دیگه نه گله از لبخند دارم که راهم نبود
و نه در تمنای اشکم که مرحم نشد
روبه رویم پلی میبینم
به درازای ظرفیت خویشتن و به استحکام اعتماد
برای عبور از سکون
یادم نرود سنگها برای مقابله با من نیامدند
نشانه های الهی برای درک درست ، خوب دیدن، خوب شنیدن
یادم نرود من در پی این معرفت ایمان به خدایی دارم که مرا یاری میکند
یادم نرود من باید بشناسم روحی که جسمم را مکمل است
من باید بروم وقت کوته است و راه دراز و روحم خسته از انتظار
حرکتم را آغاز میکنم
اینجا دریایی نیست تا از فریادم موج بسازد
و من با دستهای خویش موجی ساختم تا شناور باشم
من فهمیدم جسم و روح مایی هستند که درآ ن من شکل گرفت
دیریست که روحم سرگردان مانده
و جسم عذاب تنهایی کشد
باید بروم در کوچه های سر گردانی
و بیابم روحی که مرا فریاد میکند
تا ما من شویم .

دستانم تحمل سنگینی چانه لرزان و خیس از اشک را ندارد
مادرم ، مادر مهربانم برای من اشک می ریزد
مادرم در شادمانی روزهایم شبی را دید
که کبودی دور چشمش را رنگ زد
مادرم ، جوانی مادرم ، زیبایی اش
در مقابل دیدگانم به آنی چروکید
مادرم سخن نمی گوید
مادرم به چه می اندیشد
دل کوچک من در ظرفیتش اشک مادر نمی گنجد
دل کوچک من با اشک مادر به اغما می رود
مادرم برای من اشک می ریزد
من برای اشک مادر جان می سپارم
مادرم اشک می ریزد و من تر شدم از غم
می نشینم کنج دلی که مسکوت در راه بود
آه که مادرم اشک می ریزد
آه از سنگی که در من می شکند
تو را نخواهم بخشید
سوار بر شادمانی بی سبب ، سبب رویاندن نبود
مرحمی تا شاید بغض را از حنجره مستانه این لبان بریزاند
قدری تامل می با یست تا اعجاز
هجوم اندیشه های نو ،در قلعه ی تاریکی زمان
بیداد گر شعوری خفته ، بی هیچ معرفتی
در عصیان و بی دلی
فریاد و فریاد از سکون این سکوت
که نالان میخندید تا مرز اشک
در گریز از مرز خنده تا پناه هق هق
رخصت دهید
در اتاق خوابم دیدم مورچه ای می رود
او میدانست و من نمی دانستم کجا
با او رفتم تا نا کجا
در دور مسیری مکرر
من هم دور می زدم در تکرار مکرراتم
حمل می کرد بر دوشش گرد خاکی را
فکر کردم در سرم، این منم را
حمل خاکی که از خاک بود
مور همچنان می کشید، با مقصود، تا مقصد
من حمل می کردم
تا کجا؟ یا چرا؟
در مسیرش گرد افتاد،باز برداشت
باز رفت ،باز افتاد ، باز بر داشت
من خاک بودم او منم کرد
خوردم به خاک،خاکی شدم ، شاکی شدم
دستم گرفت باز، من، شدم
خوردم به خاک ، دستم گرفت
خوردم به خاک، دستم گرفت
مور با گرد رفت تا، مقصد
او با من ماند ...
من پی مقصد
مقصد مقصود بود، مقصود با من ، من پی مقصد
حال اینجایم، شادمان
شادمانی بی سبب
رفتم مقابل آیینه
گویی سالها بود ندیدمش
ازمغز سرم تا بغض گلویم
دندانهایم به هم فشرد
چشمها به آغوش هم رفته
و لبانم را بارانی کردند
من نشناختم آن روح پیر و مغموم نشسته در آیینه را
که مرا به آغوش کشید وهی بوسید بارانی
آیینه تر شد از ما
من باید بروم به جان کتابی که نخواندمش
نگاهش زار دلتنگی می زند
و گله از سالهای تنهایی دارد
باید بروم
من نشناختم آن روح پیر و مغموم نشسته در آیینه را
بهار نمی رود ، می آید
تابستان می رود ،پاییز می آید
زمستان در آغوش سپیدی
به استقبال ...
می رود
و باز هم، بهار نمی رود، می آید
چشمانم خسته از تر شد
حال که لبخند سبب مرگ شد
همچنان در ها ونگ زمان می کوبد
آن ملتهب مستانه ختم روزگارم
تو در اندیشه پوچی و من در اندیشه ما
زندگی همین زمان گذر است


