درست اواسط تابستان
اینجا شمال شرجی
ساعت از نیمه دو بامداد هم میگذرد
باد از لا به لای سوراخ های حریر پرده با گیسوانم میرقصد
سرما در نوک انگشتان پایم جان گرفته
سوسوی چراغ روشن حیاط از گوشه پنجره
بر صفحه ی نگارشم طنین اندازی میکند
و من در اعماق این ترانه به ژرفای تاریکی می سپارم
... یادت
نشسته ام اینجا ما بین هر انچه که هست و خدا
آرام سرم را بر شانه هایش..
های های گریه امانم را بریده از باران
اینجا شمال شرجی
ساعت از نیمه دو بامداد هم می گذرد
و هنوز این چشمها راه شب را می پیمایند
میبندم پنجره پلک را تا رویش خواب،در امان باد
با آنکه خوب میدانم گوشهایم تیز تر میبیند
پایکوبی برگ درختان مقطور
رقص پای باد و باران
کوبنده بر سنگ فرش حیاط
و من این آرام را در قرار دو بامداد از باران می گیرم
در سلامی که خدا ، حافظش بود
منه مدهوش بی قرار از این تیک تاک ها
وباز هم گذر میکند
این عقربه از دقیقه
به قیمت یک نیم نگاه
به ارزانی یک چرخش
شوری پر آغوش با تخلیه از بوسه در تو
شوری مسکوت شده منعکس در وجودم
آری من شادمانی ام بی سبب
تو...، و تو...، و تو... پر هیاهو می خندید
و منه من در بزرگی این علامت سوال
چنان مست مدهوش این دقایق
غرق در احساسم که از کف می رود فرصت
و در کنایه های تو از رفتن
بر می خیزم از کنار بزرگی غزل حافظ
با صدایی که فکرش مغموم
منعکس شد در من احساس
۱۳۸۵/۵/۹
تیک تاک ، تیک تاک
لحظه ها به دور تنگستان می رقصند
تو امشب مسرور این خواب و
ما غرق در نم نم دانه ها می نالیم
برو که رفتنت
هیچ گاه در این باورهای کوچک نمی گنجد
برو که دردها تواضعت را فر یاد کردند
برو که پر غم ترین لحظه های
لبخندمان ذره ایی از این درد نمی کاست
برو که شوراشعارت ترسیمی شد از جریان اشکها
یادش به خیر
چه پر شور برایم می خواندی
قصه بیماری ام ..آن رضایی نارضایی کرده است..
برو که نامرادی زندگی در لحظه تولد
نوید این دقیقه را مژده می داد
برو که جشن این تولد را با سیلابی از دانه دانه
اشکهایمان بر سر و رویت نقل و نبات میکنیم
و تو می روی
از بس که جان نداری
گریانیم از جانی که داریم


