هوا بارانيست
اين روزها خوبتر از هميشه ميگذرد
زمانی که ديگر برايم شرجی نيست
همه چيز اينجا مهياست
قلم کاغذ شعر شاعر
و هوايی که مدام می شويد
غبار خستگی جان را با طعم مطبوعی که شاعر می پزد
۱۳۸۵/۱۰/۲
......................................
مدتی رفتم با کلامی مبهم ،ولی اشنارفتنی ،که شور بی بازگشت نبود و
سراسر شوق برگشتن را موج میزد
باز هم سلام ،به همون سلامی که خدا حافظشه
به تقدیر، به راه ،به مقصد، به تبلور صبر در طاقت بی تامل درد
برای بازگشتن باید میرفتم
تا زمین گرم را، تا طعم حقارت را، در معنی بزرگ شدن بیابم
روزهایم به دارزای شب سپری شد تا پلکهایم بتاند قدرت گشودن را درک کند
رفتنم در گشتنم خلاصه شد
دیانتم را جغرافیای جبر و جهل یافتم
چیزی به نام سنت وعرف که تمام باورهای ما در خود میکارد
رویشی تکراری بی هیچ تحولی
چه روزگاری اسلام را نام مسلمان میزاید
همانطور که مسیح را مسیحی، بودا را بودایی
به همان شکل که کمونیست زاده کمونیست می شود
به درون مینگرم چراغی که روشن است "فطرت"
ووصله ها یی که با چشمانی بسته بر تنش دوختیم
برای رسیدن باید فاصله میگرفتم
از خدای ساخته شده در ذهنم
خدای سجود و رکوع خدای غم واندوه
مسیرم سوق گرفت به مبدا
از جایی که چیزی از ان در خاطرم نیست
به تولد به ستایش به برهنگی
به جایی که از ان پرت شدیم
تا زیور الات سنن را به نام دین در مقابل چشمانمان پرده بدوزند
چه حماقتی ،لقمه ی جویده شده را بی شناخت از طعم و لذت پختن چشیدن
و حال امدم بگویم من هستم شادمان در تکاپوی سحر طعم و جستجو
در حمام قیود در جایی که بتانم در خود حل شوم
در جایی که خدا را با برهنگی سجود
و اماتو که کودکی ام را در سنگدلی ات به تمسخر میگیری
من هم از بزرگی ات می گذرم به حساب نادانی ام


